سلام.به دوستان...
اولا میخوام ازعسل عزیزم تشکر کنم که خیلی منوشرمنده کرده وکلی سلیقه به خرج داده ایشالله که
بتونم جبران کنم...![]()
درضمن می خواستم از تموم کسایی که میان وسر می زنن تشکر کنم...(مریم)
بزرگترین آرزوم اینه که کوچکترین آرزوت باشم...![]()
(مریم)

وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره
وقتي پابه پاي ابرا چشم من بارون مي باره
وقتي مثل يه پرنده ميرم و گوشه مي گيرم
وقتي با نبودن تو توي هر لحظه مي ميرم
با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم بي قرارم
وقتي خواب تو مي بينم خواب عاشقونه ي تو
وقتي كه قطره ي اشكو مي بينم رو گونه ي تو
وقتي قلب عاشقم رو پيش پاي تو مي ذارم
وقتي كه بلور اشكو واسه تو هديه مي يارم
با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم
تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره
آرزوي تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره
تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه
جز تو چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه
هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته


من به حریم اون نگات جونمو قربونی کنم
پشت طنین اون صدات قلبمو زندونی کنم

ای تو تمام زندگیم برای من هم نفسی
کاشکی بشه یه روز بیاد بلکه به دادم برسی

کی میشه که یه روز بیاد زخمام و مرحم بذاری
میون باغچهء دلم دونهء مهر و بکاری

اومدن و دیدن تو برام شده خواب و خیال
شنیدن صدای تو شد واسه من فکر محال

آرزومه یه روز بیای دنیا رو بر هم بریزم
سر بذارم جای پاهات به پای تو جون ببازم

وقتی نباشی به خدا عاشقی معنا نداره
معجزهء نفسهاتو دم مسیحا نداره

خورشید به عشق روی تو از اسمون سر میزنه
وقتی که جمعه میرسه دل تو سینه پر میزنه

قصهء این عاشقی رو خدا از اون ازل نوشت
خزان که قصه رو شنید برای تو غزل نوشت

سلام سلام سلام عيدتون مبارك ان شاالله صدسال به اين سالها...
خب بگذريم عيده ديگه بعضي ها خونه هاشونن بعضي هام بدبختانه يا شايدم خوشبختانه از خونشون مي زنن بيرون وبه مسافرت مي رن وما هم يكي از اوناييم كه دارن مي رن مسافرت...به نظر من بهترين فرصت براي رفتن به مسافرت تابستونه اما خب ديگه توي تعطيلات عيد هم يه مزه ي ديگه داره...امشب حسابي دارم مي نويسم براي .................................. که مي دونم مي آد وبه وبلاگم سر ميزنه،مثل هميشه...
شب سردي است ومن افسرده
راه دوري است وپايي خسته
تيرگي هست وچراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور:
دور ماندند زمن آدمها
سايه اي ازسر ديوارگذشت
غمي افزود مرابرغم ها
فكر تاريكي واين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها سازكند تنهايي
نيست رنگي كه بگويد بامن
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم ازدل:
واي،اين شب چقدرتاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اينست كه شب نمناك است
ديگران راهم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است
" سهراب سپهري"
دلم مي خواست ديوارهاي آجري اتاقم ازجنس شيشه مي شد ومي توانستم هر روز
غروب آفتاب را كه به انتظارش نشسته ام تماشا كنم. دلم مي خواست هر روز
نسيمي كه بوي گل هاي شقايق را مي آورداحساس كنم واز هر گونه غمي برهم.
آنگاه چشمهايم راكه حالاباغروب،حكايت آينه را دارد به آينه بيندازم وراز دلم را با تو بگويم:
عاقبت در دل تاريك توجا مي گيرم عشق راآينه را باز فرا مي گيرم
من كه افتاده ترين برگ درختم،فردا سبز ازمعجزه ي چشمان تو پا مي گيرم
از طرف كسي كه هرگز تورا فراموش نمي كند...(مريم)

فقط عشق




